خرید بک لینک
میزان اضطراب و ناخوشیای که تیکهی آخر fellow travelers بهم داد خیلی زیاده. انگار که دوباره یه نوجوون گنده و با صورت پر ازجوشم که روشون پنکیک میزنم و هرروز میرم مدرسه. انگار که دوباره تو تختم دراز کشیدم و نمیدونم از شدت استیصال چه کار کنم و ناچار هرچنددقیقه گوشیمو برمیدارم و مکالمهای که اتفاق افتاده رو مرور میکنم. این چندروز همش داشتم love is overtaking me رو گوش دادم و تیکهی آخر سریال رو مرور کردم. وقتی تیم با ناباوری به اون دختره میگه نمیدونم چرا تو گزینش رد شدم و بهش میگه که این یعنی تا آخر عمر اجازه ندارم شغل فدرال داشته باشم، حتما یکی علیهم گزارش رد کرده. دختره خیلی آروم میگه من میدونم کی این کارو کرده، هاکنیز. تیم قاطی میکنه و میگه نه، هاکینز همچین آدمی نیست، غیرممکنه. دختره که نمیخواد کاملا تیم رو خورد کنه، میگه چرا تیم، هاکینز دقیقا همچین آدمیه. تیم از رستوران میاد بیرون و تندتند خودشو میرسونه به بیمارستانی که بچهی هاوک توش به دنیا اومده. میرسه پشت شیشهای که بچههای تازهبهدنیااومده از پشتش معلومن. درحالی که صورتش از عرق خیسه از یکی میپرسه آقای فولر کجاست؟ و بهش میگن رفته خونه که وسایل بچه رو بیاره. یه لحظه میاد خارج شه از اون راهرو ولی مکث میکنه و میره پشت شیشه وایمیسته و بچهها رو نگاه میکنه. جکسون، پسر هاوک، رو نگاه میکنه و گریهش میگیره. اشکش با عرق صورتش قاطی میشه و ما فقط میتونیم مطمئن بشیم که تصمیمش عوض شده و نمیره دنبال هاوک تا باهاش حرف بزنه. انگار که یهو این شکلی میشه که شت، طرف مقابلش واقعا یه زندگی جدید برای خودش پیدا کرده و اون تنها کاری که میتونه بکنه اینه که اینو بپذیره. وقتی از بازیگر تیم میپرسن چرا توی اون صحنه

برچسب: نویسنده: پویا پورعلی تاريخ: پنجشنبه 5 بهمن 1402 ساعت: 21:48

صفحه بندی